Showing posts with label فارسیِ کهن. Show all posts
Showing posts with label فارسیِ کهن. Show all posts

Thursday, September 16, 2010

فَراوَنگ

(بررسیِ سندِ يک واژه)
در کتاب‌هایِ لغت، اين واژه نيامده. نزديک‌ترين صورت، "فرهنگ" است که در برهانِ قاطع آمده: «... و کاريزِ آب را نيز گفته‌اند؛ چه، "دهنِ فرهنگ" جايی را می‌گويند از کاريز، که آب بر رویِ زمين آيد.»
(در همين فرهنگ [برهانِ قاطع] واژه‌یِ "فراور" ذکر شده، که البتّه، نامْ‌جای است؛ امّا، به‌نظر، با "آب" مربوط می‌نمايد: «نامِ موضعی است در خراسان، و در آن‌جا چشمه‌ای است...» -دکتر معين در حاشيه نوشته: «ظ. مصحَّفِ "فراو"="فراوه" است: <فراو، رباطی است بر سرحدِّ ميانِ خراسان و دهستان...>».
شايد بخشِ نخستِ دو واژه‌یِ فراوه-فراونگ [که باز خود هريک دو بخش دارد: فر-آو؛ يا آوه]، ربطی به هم داشته باشد. صدالبتّه، بررسیِ اين نکته، کارِ دانندگانِ زبان‌هایِ کهنِ ايرانی است.)[1]
واژه‌یِ "فرهنگ" به معنایِ "کاريز"، و ترکيبِ "دهنِ فرهنگ"، در فرهنگِ فارسیِ معين نيز آمده (که قطعاً برگرفته از برهانِ قاطع است).
در لغت‌نامه، ذيلِ "فرهنگ"، شرحِ مندرج در برهانِ قاطع، عيناً، و با ذکرِ مأخذ، نقل شده. همچنين، واژه‌یِ "فراهنگ" ذکر شده:
فراهنگ – [فَ هَ] (اِ) فرهنگ، دهنه‌یِ کاريز (يادداشت به خطِّ مؤلّف)
روشن شود از طبع‌اش، سيلِ کرم و جود
چون آب که روشن شود از کامِ فراهنگ
(خواجه علی شجاعی، از تاريخِ بيهق)
بيتِ شاهد، در متنِ چاپیِ تاريخِ بيهق (تصحيحِ احمد بهمنيار، ص94) به همين صورت آمده؛ امّا، بنا به گزارشِ مصحّح، در پابرگ، از دو نسخه‌یِ موردِ استفاده‌یِ وی، در نسخه‌یِ <نص>، که مصحّح آن را «اصل» قرار داده (و اين، نسخه‌ای است که در 835 هجری قمری کتابت شده)، واژه‌یِ موردِ نظر، به صورتِ "فراونگ"، و در نسخه‌یِ ديگر <نب>، به صورتِ "فرارنگ" آمده. از آن‌جا که تحريفِ «و-ر» در کتابت‌ها، موردی پُربسامد محسوب می‌شود، "فرارنگ" بی هيچ ترديدی، محرَّفِ "فراونگ" است؛ نه مثلاً "فراهنگ"! بنابراين، با اطمينان می‌توان گفت که در اصلِ متنِ تاريخِ بيهق، در اين‌موضع، "فراونگ" بوده، و نه هيچ شکلِ ديگر.
چون آب که روشن شود از کامِ فراونگ
استاد بهمنيار توضيح نمی‌دهد که به چه دليل ضبطِ کاملاً صحيح و بی‌اندازه ارزنده‌یِ نسخه‌یِ «اساس» را (که ضبطِ نسخه‌یِ ديگر نيز، مؤيّدِ ضمنیِ آن است) به حاشيه بُرده. لابد از نظرِ ايشان «غلط» بوده. (هرکس کمترين آشنايی با «تصحيحِ متون» داشته باشد، می‌داند که ضبطِ نسخه‌یِ اساس، تنها در يک صورت، از متن به حاشيه می‌رود؛ و آن اين‌که –به قطع و يقين- غلط بوده باشد؛ غلطِ واژگانی-متنی، و يا غلطِ تاريخ‌زبانی).
جالب اين‌جاست که اين را هم نمی‌گويد که "فراهنگ" را از کجا آورده! (در محدوده‌یِ منابعی که بنده به‌دسترس دارم، چنين واژه‌ای [در هيچ فرهنگی] نيامده.) و جالب‌تر ازآن، اين است که همين صورتِ من‌درآوردیِ استاد بهمنيار، متأسّفانه، به لغت‌نامه راه‌يافته! نمی‌توان مطمئن بود که اصلِ مدخلِ "فراهنگ" هم از شخصِ دهخداست، يا «يادداشت به خطِّ مؤلّف» فقط شاملِ توضيحِ «فرهنگ، دهنه‌یِ کاريز» بوده. البتّه، اين احتمال هم هست که مدخل و شرح، هردو، از خودِ دهخدا باشد؛ يعنی دهخدا نيز، از آورده‌یِ بی‌اساسِ بهمنيار، به غلط افتاده باشد. اگرچه با شناختی که بنده‌یِ نگارنده از علّامه دهخدا، و دقّتِ نظرِ بی‌مانندِ او دارم، بسيار بعيد می‌دانم. و ضمناً، اين فقره احتمال، مستلزمِ آن است که نسخه‌یِ مصحَّحِ استاد بهمنيار، به روزگارِ زندگانیِ علّامه دهخدا، نشر يافته بوده باشد. از هيچ‌جایِ کتاب نمی‌توان فهميد که نخستين بار در چه سالی نشر يافته.[2] (در صفحه‌یِ <کج> [پايانِ بخشِ مقدّمه –مقدّمه‌یِ مصحّح، و سپس مقاله‌ای که با عنوانِ «مقدّمه‌یِ دانشمندِ بزرگوار آقایِ قزوينی» آمده، امّا هيچ ربطی به چاپِ مصحَّحِ حاضر ندارد؛ بلکه مقدّمه‌ای است که قزوينی، در 1310، بر نسخه‌یِ برلين -نب- نوشته!] تاريخِ چاپِ فعلی، 1361 ذکرشده؛ امّا تاريخِ چاپِ نخست قيد نشده. در پايانِ مقدّمه‌یِ مصحّح (ص <ط>) آمده است: 15 شهريور احمد بهمنيار. ظاهراً ذکرِ سال، در چاپ ساقط شده؛ بلکه، به‌نظرمی‌رسد که يک يا چند سطر از پايانِ مقدّمه نيز [مانندِ دو موردِ ديگر، در صفحاتِ <ب> و <ج>]، افتاده‌کرده شده است!)
وقتی يک غلط، توسّطِ استادی بزرگ، در کتابی معتبر نشر می‌شود، بزرگ‌ترين زيانِ آن همين است که از آن‌جا به آثارِ ديگر نيز راه‌می‌يابد.

نکته‌یِ جالبِ ديگر، در توضيحی است که بهمنيار در پابرگ (ص94) آورده. راجع به فراهنگ، که ديگر ترديد نداريم که لفظی بی‌مأخذ، و حاصلِ «تصحيحِ قياسی»ِ خودِ اوست، می‌نويسد: «و فراهنگ ظاهراً همان فرهنگ به‌معنیِ کاريز است که به ضرورتِ شعر، الفی به‌آن افزوده شده است، چنان‌که مهار را در شعر ماهار گفته‌اند.» -ملاحظه می‌فرماييد، نسبتِ «دست‌بُردن در کلمه» هم به شاعر داده! مردِ حسابی، اين لفظ که از شاعرِ بيچاره نيست؛ اين را که خودِ تو، به شعرِ او چپانده‌ای! (بگذريم که توضيحِ ماهار هم غلط است. بايد می‌گفت: «به‌ندرت، گاهی...». به صورتی که ايشان آورده، اين‌طور برداشت می‌شود که در شعر، هميشه، "ماهار" می‌آيد! –گذشته از اين که تفاوت‌هایِ واژگانی را، که در آثارِ کهن به‌چشم‌می‌خورَد، نبايد پيش از پژوهش، و بررسیِ احتمالِ تعلّقِ آن به «وجوهِ گونه‌ایِ زبان»، بی‌درنگ به دستکاریِ شاعران -در ضرورت، و تنگایِ وزن، و يا قافيه- نسبت داد. و البتّه، شايد بتوان بهمنيار را به اين دستآويز تبرئه کرد که: به روزگارِ او، موضوع و مقوله‌یِ «گونه‌هایِ زبانی» چندان شناخته و مطرح نبوده است.)

متأسّفانه، استاد بهمنيار، يگانه سندِ معتبرِ کنونیِ اين واژه‌یِ بسيار مهمِّ کهن را، مخدوش ساخته. فقير نيز، صرفاً به‌واسطه‌یِ بودنِ اين واژه، در فارسیِ گونه‌یِ زادگاه‌اش -طبسِ گيلکی- (اين گنجِ گرانْ‌مايه)، توانسته از درستیِ ضبطِ نسخه‌یِ اساسِ تاريخِ بيهق (نص) اطمينان حاصل‌کند؛ وگرنه به‌طورِ قطع، يا –دستِ‌کم- به احتمالِ قوی، وی نيز، مانندِ ديگران (و ازجمله همکارانِ علّامه دهخدا در مؤسّسه‌یِ لغت‌نامه؛ و بنا به پس‌نگاره: خودِ او نيز!) همان آورده‌یِ مصحّحِ محترم را درست می‌پنداشت.

صورتِ صحيحِ اين واژه، همان "فراونگ" است که در طبس "فَرَوَنگ/faravaή" گفته می‌شود؛[3] در ترکيبِ "دهنِ فَرَوَنگ"، که همان «مظهرِ قنات» باشد...[4]

مهدی سهرابی
17 آذرماهِ 1388

&
کتاب‌شناخت:
برهانِ قاطع. تأليفِ محمّد‌حسين بن خلفِ تبريزی. به اهتمامِ دکتر محمّد معين. انتشاراتِ امير‌کبير. چاپِ پنجم، 1376. (3000 نسخه. بهایِ دوره‌یِ 5 جلدی: 75000 ريال.)
تاريخِ بيهق. تأليفِ ابوالحسن علی بن زيد بيهقی، معروف به ابن فندق. با تصحيح و تعليقاتِ مرحوم احمد بهمنيار استادِ دانشگاه و مقدّمه‌یِ مرحوم علّامه ميرزامحمّد بن عبدالوهّابِ قزوينی. کتابفروشیِ فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361. (2000 نسخه.)
داستان‌نامه بهمنياری. تأليفِ احمد بهمنيار، استادِ فقيدِ دانشگاهِ تهران. به کوششِ فريدون بهمنيار. انتشاراتِ دانشگاهِ تهران. چاپِ دوّم، 1369. (5000 نسخه. بها: 2000 ريال.)
فرهنگِ فارسی. تأليفِ دکتر محمّد معين. انتشاراتِ امير‌کبير. چاپِ هشتم، 1371. (در سه‌مرحله، 50000 نسخه.)
لغت‌نامه. تأليفِ علی اکبرِ دهخدا (و مؤسّسه‌یِ لغت‌نامه‌یِ دهخدا). مؤسّسه‌یِ انتشارات و چاپِ دانشگاهِ تهران. چاپِ سوّم (چاپِ دوّم از دوره‌يِ جديد)، 1377. (22000 دوره، قيمت: 750000 ريال.)

?
پابرگ‌ها:
[1] پژوهشِ واژه‌ها، و به‌ويژه "نامْ‌جای"‌هایِ کهنِ ايرانی، در شناخت و بازخوانیِ فرهنگِ ديرينه‌سالِ اين سرزمين، ضرورتی جدّی است. نامْ‌جای‌هایِ کهن، بخشی از ريزنگاره‌هایِ اين دفترِ کهنسال به‌شمارمی‌رود. برخی از اين نقشينه‌ها، از چنان اهمّيّتی برخوردار است که خود به‌تنهايی می‌تواند بر پاره‌ای از تاريکناهایِ ما، پرتوِ روشنايی بيفکنَد.
ساده‌ترين کاری که در اين‌باره می‌توان کرد تهيّه‌یِ فهرستی از اين نام‌هاست؛ به دو طريق: 1. با وارسیِ متون، از کهن‌ترينِ آن، تا نوشته‌هایِ امروزين. 2. پژوهشِ عينی؛ با گشتنِ وجب به وجب!
و بديهی‌ست که انجامِ چنين کاری، در کشورِ عزيزِ ما –که اهلِ قلومِ آن به طورِ تاريخی، دچارِ فقرِ مزمن و ناتوانیِ آشکارند- تنها به ياریِ دولت امکان‌پذير می‌گردد. و اين، به يک عبارت، يعنی: هرگَز!!
[2] پس‌نگاره (درباره‌یِ زمانِ چاپِ نخستِ تاريخِ بيهق»):
در اوراقِ مقدّمه‌یِ «داستان‌نامه بهمنياری» -از آثارِ بسيار ارزنده‌یِ استاد بهمنيار- (پس از نوشته‌یِ مفصّلِ استاد باستانی پاريزی) فهرستی از آثارِ چاپ‌شده و چاپ‌نشده‌یِ استاد بهمنيار آمده، و در آن، تاريخِ نخستين چاپِ «تاريخِ بيهق»، سالِ 1317 (طهران) ذکر شده است.
پس، اين احتمال هست که شخصِ علّامه دهخدا، از فقره‌یِ «تصحيحِ قياسی»ِ نادرست و ناروایِ استاد بهمنيار، به اشتباه افتاده؛ و از اين راه، مدخلی نادرست و نابه‌جا، به لغت‌نامه داخل گرديده.
بامداد 19 آذرماهِ 1388

[3] حرفِ پايانه، يعنی "گ" وقتی واژه به‌تنهايی تلفّظ می‌شود، به گونه‌یِ صوتی خفيف در "ن" ادغام می‌گردد، که بايد برایِ نشان‌دادنِ آوایِ "نگ" مجموعاً از يک نگاره استفاده کرد. در الفبایِ آوانگار، چنين نشانه‌ای هست، امّا در سمبول‌هایِ وُرد آن را نيافتم.
[4] لازم به يادآوری است که بنا به حافظه‌یِ نگارنده، اين لفظ [دهنِ فَرَوَنگ] کاربردِ عام ندارد و تنها برایِ يک‌موضع، يعنی مظهرِ قناتِ طبس به‌کار‌می‌رود (که البتّه، قنات از گونه‌یِ معمولِ آن نيست. توضيح اين‌که: آبِ طبس از چشمه ‌است، امّا در کوه، ميانِ کال [رودخانه] جريان دارد، و چنانچه به حالِ خود رها گردد به طبس نمی‌رسد. برایِ‌ رساندنِ آن به شهر، از شبهِ‌قنات استفاده شده؛ به اين صورت که در مسيرِ کال، جايی جلوِ آب را سد کرده‌اند، و آن‌جا، قنات‌واره‌ای در دلِ کوه حفر شده، که آب به آن داخل می‌شود و در نزديکایِ شهر، به رُو می‌افتد، و به سویِ‌ شهر روان می‌گردد. به محلّی که آب به‌رومی‌افتد و ظاهر می‌شود، «دهنِ فرونگ» می‌گوييم.). اين احتمال هست که کاربردِ عام نيز داشته باشد. در اوّلين‌فرصت، پرس و پال خواهم نمود که در روستاها برایِ "مظهرِ قنات" به‌کارمی‌رود يا نه. عجالةً، تلفنِ خانه يک‌طرفه است، و نمی‌توانم با کسانی که احتمال می‌دهم که بدانند، تماس بگيرم! متأسّفانه. (نمازِ شامِ آدينه، 27 آذرماهِ 1388)

Tuesday, September 13, 2005

دو واژه : دُمادُم ، دَمادَم

در پارسي ِكهن ، دو واژه با نگاره ي ِ « دمادم » داشته ايم ؛ يكي به ضمّ ِ دال ، و ديگري به فتح ِ آن : دُمادُم ، دَمادَم .
واژه ي ِ نخست ، از حدود ِ سده ي ِ هفتم به بعد ، گويا ، به كلّي فراموش شده . ظاهراً چنان مي نمايد كه نخست واژه ي ِ « دَمادَم » از معناي ِ اصلي ِ خود بگشته ، و معناي ِ « دُمادُم » را به خود گرفته ؛ و از آن پس ، « دُمادُم » راه ِ فراموشي سپرده است .
و امّا ، اين معاني چگونه بوده است ؟
دُمادُم : پي در پي ، به دنبال ِ هم ، از پي ِ هم ، متعاقب ِ يكديگر ، ...
□ دُمادُم برون رفت لشكر ز شهر
وزان شهر نايافته هيچ بهر
( شاهنامه . ژول مول . 1/56 ) ( لغت نامه )
□ بينديش تا چيست مردم كه او را
سوي ِ خويش خواند ايزد ِ دادگستر
چه خواهد همي زو كه چونين دُمادُم
پيمبر فرستد همي بر پيمبر !
( ناصر ِ خسرو . قصيده ي ِ 145 ) ( لغت نامه )
□ اي پايه ي ِ كبريات فارغ
از ننگ ِ تصرّف و توهّم
اي حكم ِ ترا قضا پياپي
وي امر ِ ترا قَدَر دُمادُم
( انوري . مدرّس ِ رضوي . 33 ) ( لغت نامه )
در لغت نامه ، در شواهد ِ « دَمادَم » [ به معني ِ « پياپي ، دم به دم ، ... ] تك بيتي از انوري آمده كه در هيچ يك از دو چاپ ِ ديوان ِ او ديده نمي شود ؛ و از اين رو نمي توان حركت ِ قافيه ي ِ آن را معلوم كرد ؛ امّا به نظر مي رسد كه « دُمادُم » باشد :
□ ريش از پي ِ كندن ِ پياپي
سر از در ِ سيلي ِ دمادم
در برخي ديگر از شواهد ِ همين بخش نيز ، « دمادم » را مي توان به ضمّ خواند و دانست . ( از جمله : بيت ِ اوّل ، از فردوسي ؛ بيت ِ دوم ، از فرّخي ؛ بيت ِ هفتم ، از سعدي . ) همچنين در بيت ِ زير ، كه به شاهد ِ معني ِ « هر دم » آمده :
□ سعديا لشكر ِ سلطان ِ غمش ملك ِ وجود
هم بگيرد كه دمادم يزكي مي آيد
براي ِ شواهد ِ بيشتر ِ « دُمادُم » ، به « واژه نامك » و « لغت نامه » بنگريد .
دَمادَم : 1. لبالب ، لب به لب ، پر ، لبريز ، ...
در لغت نامه ، براي ِ اين واژه ، نخست معني ِ « پي در پي ، دمبدم ، ... » آمده ، و سپس معني ِ « لبالب ، لب به لب ، ... » ؛ در حالي كه به نظر مي رسد معني ِ « لبالب ، ... » در اولويّت ِ تقدّم ِ تاريخي باشد ( اگر چه براي ِ هر دو معني ، شواهدي از شعر ِ كهن ارائه شده ! ) .
و امّا ، شواهدي براي ِ معني ِ « لبالب ، ... » . ( برخي از اين شواهد در لغت نامه نيز آمده ) :
□ وان جام ِ مي اندر كف ِ او همچو ستاره
ناخورده يكي ، جام ِ دگر داده دَمادَم
( امير طاهر ِ فضل ِ چغاني ؛ شاعران ِ بي ديوان ، 169 )
□ مي زدگانيم ما ، در دل ِ ما غم بُوَد
چاره ي ِ ما بامداد ، رطل ِ دَمادَم بود
( منوچهري . 177 )
□ « هرگز بينَما نفسي با مهر ِ تو به هم ، آزاد شده ز بند ِ وجود و عدم ، در مجلس ِ انس قدح ِ شادي بر دست نهاده دمادم » ( عبدالله انصاري . سخنان ِ پير ِ هرات . 95 )
□ « با دوست برآسايم يك دم ؛ در مجلس ِ انس قدح ِ شادي بر دست نهاده دمادم. » ( همان . 112 )
□ مسلّم كن دل از هستي ، مسلّم
دمادم كش قدح اينجا ، دَمادَم
(سنايي . ديوان ، چ مدرّس رضوي ، ص 936 )
( اگر چه به قرينه ي ِ « مسلّم » ، « دمادم » ِ آغاز ِ مصرع ِ دوّم را هم بايد به فتح ِ دال خواند ؛ با توجّه به بيت ِ زير ، « دُمادُم » نيز مي توان خواند :
□ مي و جام و نخجير بر هم زنيم
دُمادُم نبيد ِ دَمادَم زنيم
( فردوسي . لغت نامه )
در لغت نامه ، اين بيت ِ فردوسي به شاهد ِ « دُمادُم » [= پياپي ، ... ] آمده . )
□ وقت است كه اندوه ز دل كم گردد
جام ِ طرب و عيش دَمادَم گردد
( جمال ِ خليل ِ شرواني . نزهة المجالس . شماره ي ِ 529 )
( توجّه شود به « كم » ، و معني ِ « پر » براي ِ « دَمادَم » ! )
مصحّحان ِ آثاري كه اين ابيات ِ شاهد از آنجا نقل شد ، هيچ يك در حاشيه يا فهرست ِ واژگان ، متذكّر ِ اين واژه نشده اند ؛ و اين نشان از آن دارد كه – به احتمال ِ قوي – همه « دَمادَم » را [ كه به معني ِ « لبالب ، پر ، ... » بوده ] به معني ِ معروف ِ آن ، يعني : « پي در پي ، دم به دم ، ... » گرفته اند !
در اين بيت ِ حافظ نيز مي توان « دَمادَم » را به معني ِ « لبالب ، پر ، ... » دانست ( اگر چه به نظر نمي رسد كه خود ِ حافظ به اين معنا به كار برده باشد ! ) :
□ ساقيا جام ِ دمادم ده كه در سير ِ طريق
هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
دَمادَم : 2. پياپي ، پي در پي ، دم به دم ، ...
□ روانت را همه جام ِ پياپي
سپاهت را همه فتح ِ دَمادَم
( سنايي . 377 )
□ معشوقه چو زلف ِ خويش بر هم زندم
زخمي كه به جان زند دَمادَم زندم
( ؟ . نزهة المجالس . ش 1073 )
□ بي گريه ام ز عمر دمي كم گذشته است
عمرم همه به اشك ِ دَمادَم گذشته است
( مير شريف ِ هروي . تحفه ي ِ سامي . 305 )
□ به غير از خانه ويران سازي و رخت ِ سرا سوزي
كليم آخر چه حاصل آتشين اشك ِ دَمادَم را
( ديوان ِ كليم . 224 )
بديهي است كه شواهد ِ اين معني ، منحصر به همين چند مورد نيست . آنچه مي توان گفت اين است كه « دَمادَم » به معني ِ « پياپي ، ... » ، در متون ِ كهن ، شواهد ِ معدود دارد . فقراتي كه در لغت نامه آمده ، بعضاً مورد ِ شك است و ممكن است ( همان طور كه پيشتر گفته شد ) در برخي موارد « دُمادُم » باشد .
عبدالحسين ِ نوشين ، در واژه نامك ، تنها معني ِ « لبالب ، ... » را ذكر نموده ، و در پايان مي نويسد : « اين واژه به اين معنا در فرهنگها و فهرست ِ ولف نيامده . » . اين سخن كه « دَمادَم » به معني ِ « لبالب ، ... » در فرهنگ ها نيامده ، كاملاً درست است . ظاهراً لغت نامه نخستين فرهنگي است كه اين معني در آن بازتاب يافته ؛ و آن نيز مستند به يادداشت ِ مؤلّف است . و ، گويا كار ِ ارزنده ي ِ زنده ياد نوشين ، پيش از انتشار ِ لغت نامه انجام يافته بوده است .
عدم ِ ذكر ِ « دَمادَم » به معني ِ « پياپي ، ... » ، در واژه نامك ، بدان معنا ست كه اين واژه با اين معني ، در شاهنامه نيامده است . در لغت نامه ، براي ِ اين معني ، در سر ِ شواهد ، بيتي از فردوسي ديده مي شود :
□ دمادم به ده شب پس ِ يكدگر
همي خواب ديد ، اين شگفتي نگر
همان طور كه پيشتر – ذيل ِ « دُمادُم » - گفته شد ، « دمادم » ِ اين بيت را ( كه به فتح ِ دال خوانده شده ) مي توان [ يا بلكه : بايد ] به ضمّ ِ دال خواند :
دُمادُم به ده شب پس ِ يكدگر

و اينك چند مورد كه در آن نمي توان به صراحت حكم كرد كه « دَمادَم » به معني ِ كهن و اصلي ِ خود [= لبالب ، ... ] آمده ، يا به معني ِ متأخّر و احتمالاً مستحدث ِ آن [= پياپي ، ... ] . ( اگر چه ، در برخي از ابيات ِ منقول ِ پيشين نيز اين ترديد وجود دارد ! ) :
□ خواهي كه اساس ِ عمر محكم يابي
يك چند به گيتي دل ِ خرّم يابي
از خوردن ِ مي دمي تو فارغ منشين
تا لذّت ِ عمر را دَمادَم يابي
( خيّام ؟ . برتلس . ش 220 ؛ كريستن سن . ش 119 )
□ تقرير ِ حال ِ دولت ، چندان كه كم كني بِه
زان فتنه ي ِ دمادم ، وآن آفت ِ رمارم [1]
( انوري . فرهنگ ِ وفايي . ذيل ِ: رمارم )
□ چه دهد مرا زمانه ، به كف از چمانه ي ِ غم
به بساط ِ بزم ِ گيتي ، قدح ِ ستم دمادم
( نظامي . ديوان .237 )
□ يك دم ز زمانه گر مسلّم يابي
يا نيم دمي باده دمادم يابي
مگذار كه ضايع شود آن دم ، زنهار
زيرا كه چنان دمي دگر كم يابي
( صدر ِ خجندي . نزهة . ش 240 )

در لغت فرس ( چ مجتبايي / صادقي ) و فرهنگ ِ جهانگيري ، هيچ يك از اين دو واژه نيامده . در صحاح الفرس و فرهنگ ِ وفايي ( تن هوي جو ) ، تنها « دَمادَم » آمده ؛ به معني ِ « پياپي و متعاقب » . نيز در اين دو فرهنگ ، « رَمارَم » ذكر شده ، به معني ِ : « دَمادَم » [= پياپي ، ... ] ( صحاح ) ، و : « پيوسته و پياپي و متعاقب ... ، به معني ِ دَمادَم » ( وفايي ) .
و امّا ، در جهانگيري ، ذيل ِ « رمارم » چنين آمده : « اول به معني مقابل و برابر باشد ... دوم به معني گوناگون بود . »
ابيات ِ شاهد ِ جهانگيري همان است كه در صحاح و وفايي آمده ؛ با اين تفاوت كه بيت ِ ناصر ِ خسرو براي ِ معني ِ اوّل و بيت ِ انوري براي ِ معني ِ دوّم آورده شده . و اين پذيرفتني مي نمايد . دو بيت ِ مذكور چنين است :
□ بسيار مگوي هر چه يابي
با خار مدار گل رمارم
( ناصر )
□ تقرير ِ ظل دولت ، چندان كه كم كني بِه
زان فتنه ي ِ دمادم ، زآن آفت ِ رمارم [2]
( انوري )

ارائه ي ِ شواهد ِ بيشتر ، بحث را به درازا مي كشد .
براي ِ پايان دادن به اين بخش از يادداشت ، نظر ِ خويش را كه به طور ِ ضمني ابراز كرده ام ، به صراحت چنين خلاصه مي كنم :
در آغاز ، « دُمادُم » داشته ايم ، به معني ِ « پياپي ، پي در پي ، به دنبال ِ هم ، ... » ؛ و « دَمادَم » ، به معني ِ « لبالب ، پُر ، ... » . سپس ( شايد به دليل ِ كمبود ِ نشانه هاي ِ نگارشي در ثبت ِ مصوّت ها – در خطّي كه براي ِ نگارش ِ فارسي ِ نو به كار گرفته شده - ، و نيز گسترش يافتن ِ فارسي ِ دري ، از خراسان ِ بزرگ به ديگر سرزمين هاي ِ ايراني ) اندك اندك ، ميان ِ اين دو واژه در‌هم‌آميزي رخ داده ؛ به اين صورت كه « دُمادُم » ، « دَمادَم » انگاشته و پنداشته شده ، و در نتيجه ، « دَمادَم » را برخي – حتّي از شاعران ِ بزرگ - ، به جا و به معني ِ « دُمادُم » به كار برده اند ؛ و احتمالاً ، - به گونه اي تشديد يابنده - ، « دُمادُم » هاي ِ پيشينيان را هم – آنجا كه محافظ ِ « قافيه » در كار نبوده - « دَمادَم » خوانده اند ! و همراه ِ با اين دگرگوني ِ معنايي و تلفّظي ، « دَمادَم » كه معني ِ « دُمادُم » را به خود گرفته بوده ، معني ِ اصلي و دقيق ِ خود – يعني « لبالب ، پُر ، ... » - را وانهاده و از دست داده است .
در بخش ِ بعد ، پيرامون ِ اين در‌هم‌آميزي و جاي‌گزيني و مسخ و نسخ ، توضيحات ِ بيشتر و روشن‌تري خواهيم داشت . پيش از آن بيفزايم كه : در فرهنگ ِ معين نيز ، « دَمادَم » به معني ِ « پُر ، لب به لب ، ... » از قلم افتاده ؛ و معني ِ « پشت ِ سر ِ هم » ، براي ِ « دَمادَم » از وجه ِ زماني ، و براي « دُمادُم » از وجه ِ مكاني دانسته شده . و اين خود ، برگرفته از نظر و برداشت ِ دهخدا‌ست . ( رك : لغت نامه ، ذيل ِ : دَمادَم و دُمادُم . )


وجه ِ اشتقاق :
1. دُمادُم ، مركّب است از : دُم + الف ِ ميان‌ وند + دُم .
و « دُم » ، در اين جا ، به معني ِ « دنبال و عقب ِ چيزي ، دنباله ، پشت ، پي ، ... » است . ( رك : لغت نامه )
- در شواهد ِ اين معني ، در لغت نامه ، از اواخر ِ سده ي ِ ششم به اين سو موردي ذكر نشده .
- اين معني ، از فرهنگ ِ معين فوت شده است .
2. دَمادَم ، به معني ِ « پياپي ، ... » ، مركّب است از : دَم + الف ِ ميان وند + دَم . و « دَم » به معني ِ « لحظه ، آن ، ... » است ؛ و اين نياز به توضيح ندارد .
3. دَمادَم ، به معني ِ « لبالب ، ... » ، مركّب است از : دَم + الف ِ ميان وند + دَم . و « دَم » در اين واژه ، معنايي دارد كه قدري ناشناخته مانده است :
« جرعه ي ِ آب و جز آن ( ناظم الاطباء ) . يك دم آب . وهنگ ( لغت اسدي ) . دم آب كه باز خورند ( لغت اسدي ) . يك دم آب . همنگ ( لغت فرس اسدي ، نسخه ي ِ خطّي ِ كتابخانه ي ِ نخجواني ) . جرعه و اندكي از آب ( غياث ) . قورت . غرت . يك آشام . آن اندازه كه به يك نفس بتوان نوشيد ( يادداشت مؤلف ) » [ لغت نامه ]
چند مورد از شواهد ِ لغت نامه:
□ لبي نان خشك و دمي آب سرد
همين بس بود قوت آزاد مرد
( فردوسي )
□ لفت بخورد و كرم ، درد گرفتم شكم
سُر بكشيدم دو دم ، مست شدم ناگهان [3]
( لبيبي )
□ يك نان به دو روز اگر شود حاصل ِ مرد
وز كوزه شكسته اي دمي آبي سرد
( منسوب به خيّام )
□ به خدمت ميان بست و بازو گشاد
سگ ِ ناتوان را دمي آب داد
( بوستان )
و چند شاهد ِ ديگر :
□ دمي آب ِ سرد از پي ِ بد سگال
بِه از عمر ِ هفتاد و هشتاد سال
( فردوسي . امثال و حكم )
□ تا بي ادبي همي تواني كرد
خون ِ علما به دم بياشامي [4]
( ناصر ِ خسرو . ق 18 )
□ از باده شود تكبّر از سر ها كم
وز باده شود گشاده بند ِ محكم
ابليس اگر ز باده خوردي يك دم
كردي دو هزار سجده پيش ِ آدم
( خيّام [ ! ] . برتلس . ش 24 )
□ به يك دم زهد ِ سي ساله به يك دم باده بفروشم
اگر در باده اندازد رخت عكس ِ تجلّي را
( عطّار . ديوان . 2 )
□ گل پيشه ي باد دستي آغاز نهاد
بلبل ره ِ گل پرستي آغاز نهاد
از ساغر ِ گل ، بلبل ِ بد مست دمي
ناخورده هنوز ، مستي آغاز نهاد
( ؟ . نزهة . ش 586 )
□ باقي دو سه دم كه هست ساقي
در ده مدد ِ حيات ِ باقي
( عراقي . تذكره ي ِ ميخانه . 55 )

از تأمّل در ابياتي كه گذشت ، - و نيز ابيات ِ شاهد ِ « دَمادَم » ، به معني ِ « لبالب ، ... » - به اين برداشت رسيده ام كه در معني ِ مذكور براي ِ « دَم » ، « ظرف » نيز در نظر است ؛ و نه صرفاً « مقداري از آشاميدني كه بتوان به يك نفس واخورد » . احتمالاً وقتي مي گفته اند : « يك دم ، يا : دمي شراب » ، مقصود پياله يا جامي شراب بوده كه پُر و لب به لب نبوده باشد ؛ قدري شراب در آن باشد . و چون پياله يا جام ِ پُر و لبالب در نظر بوده ، نام ِ ظرف – يا به عبارتي : نام ِ نوع ِ ظرف – نيز ذكر مي شده : جام ِ دَمادَم ، رطل ِ دَمادَم ، قدح ِ دَمادَم .
چنان به نظر مي رسد كه نخست اين معني مهجور گشته و دچار ِ ناشناخت شده ؛ و اين ، اندك اندك ، باعث ِ نسخ ِ معني ِ اصلي و كهن ِ « دَمادَم » - يعني « لبالب » - گشته است . يا چنين بگوييم : از يك سو اين معني متروك و فراموش مي شده ، و از سوي ِ ديگر – چنان كه پيشتر گفتيم – به علّت ِ نارسايي و كاستي در دستگاه ِ خطّ ِ فارسي ( و نيز گسترش ِ فارسي ِ دري ، از خراسان به ديگر سرزمين ها ) ، « دُمادُم » هايي كه در موضع ِ قافيه نبوده ، « دَمادَم » تلفّظ شده ؛ و اندك اندك « دُمادُم » به كنار رفته ، و « دَمادَم » كه معني ِ اصلي ِ خود را وا مي نهاده ، به جاي ِ آن نشسته است .
از آنجا كه خطّ ِ پهلوي نيز فاقد ِ نشانه براي ِ مصوّت ها ست ، مي توان گمان برد كه در هم آميزي ِ « دُمادُم » و « دَمادَم » در پهلوي نيز بي زمينه نبوده ؛ و اين البتّه در صورتي است كه در زبان يا گويش ِ پهلوي ، اين دو واژه بوده باشد . ( در فرهنگ كوچك زبان پهلوي هيچ يك ديده نمي شود . واژه نامه ي ِ كارنامه ي اردشير پاپكان را هم پاليدم ، نبود ! بديهي است كه با اين مراجعه ي ِ ناچيز و محدود ، نمي توان به چيزي رسيد . ) امّا از آنجا كه مثلاً در شاهنامه ، هر يك از اين دو واژه ، به وجه ِ كاملاً درست به كار رفته و از « دَمادَم » با معني ِ « پياپي ، ... » نشاني نيست ( - به استناد ِ واژه نامك ) ، وقوع ِ اين در هم آميزي ، به فارسي ِ به اصطلاح نو محدود و منحصر مي گردد . و صد البتّه ، رسيدن به نتيجه و نظر ِ نهايي و كاملاً مطمئن ، مستلزم ِ پژوهش ِ دقيق تر و ديدن ِ منابع ِ بيشتر مي باشد . [5]


احتمال ِ آن هست كه معني ِ « لحظه ، آن ، ... » براي ِ « دَم » ، مجازي بوده باشد : « دَم » براي ِ « جامي نه پُر از آشاميدني » به كار مي رفته ، و سپس توسّع يافته و مجازاً براي ِ « لحظه اي از زمان » نيز كاربرد يافته است : دمي / پياله اي از بحر ِ بي كرانه ي ِ زمان !
نيز ممكن است كه چنين نباشد و معني ِ « مقداري از آشاميدني كه به يك نفس بتوان واخورد » در اصل از « دَم » - به معني ِ« نفس » - گرفته شده باشد . همچنان كه معني ِ « لحظه ، آن ، ... » نيز ممكن است مستقيماً از همين معني برآمده باشد .

آنچه اين حدس و گمان ها را موجب مي شود همين در هم آميختگي و ابهام و چند معنايي است .
براي ِ اين يادداشت – در بخش ِ « دَمادَم » و معاني ِ دوگانه ي ِ آن - ، شواهدي بيش از آنچه آمد ، از متون ِ كهن بدر نوشته بودم ، امّا حين ِ نگارش متوجّه شدم كه در برخي از ابيات و عبارات ، نمي توان به قطع و يقين دانست كه « دَم » ، و نيز « دَمادَم » ، به كدام يك از معاني ِ خود به كار رفته است . پيش از اين چند مورد نقل شد ؛ اينك چند مورد ِ ديگر :
□ دردي عشقش به يك دم مست كرد
در خروش آمد كه اي دل الحذر
( عطّار . 325 )
□ خيز و به وقت گل دمي باده بده كه عمر شد
چند خوري غم جهان ، شادي انجمن نگر
( همان . 330 )
□ تا ابدش نام و نشان از دو جهان بريده شد
هر كه دمي جلاب خورد از قدح جلال تو
( همان . 559 )

اكنون كه بحث چنين به درازا كشيده و كار از « پوزش خواهي از خواننده » درگذشته ، چند مورد و نكته ي ِ ديگر را يادآور شده و مجلس را بر مي شكنيم !
1. زنده ياد استاد ذبيح الله صفا ، در بيت ِ زير ، از عبدالواسع ِ جَبَلي ، « دمادم » را به ضمّ ِ دال مشكول نموده . ( اين احتمال نيز هست كه اِعمال ِ شكل از اصل ِ نسخه يا نسخ ِ ديوان باشد .[6] )
□ مستم مكن امشب به قدحهاي دُمادُم
زيرا كه من از خُوشي آواز تو مستم
( ديوان ِ عبدالواسع . 561 )
به گُمان ِ نگارنده ، در اين جا ، « دَمادَم » - به معني ِ « لبالب ، پُر ، ... » - در كار است .
2. بيت ِ زير نيز شاهد ِ مطمئنّي است براي ِ « دُمادُم » . ( با توجّه به شكل ِ قطره هاي ِ باران ، به هنگام ِ فرود آمدن ؛ كه هر قطره دُمي در بالا دارد ! )
□ بلا و محنت و اندوه و رنج و محنت و غم
دمادمند به من بر چو قطره هاي مطر
( مسعود ِ سعد . ديوان . 157 )
( اگرچه در بحث ِ حاضر فرقي نمي كند ، « محنت » اوّلي احتمالاً « زحمت » يا واژه ي ِ ديگري از اين گونه بوده . )
3. در كتاب ِ هدايه المتعلّمين في الطّب ، مصحَّح ِ دكتر جلال متيني ( بر اساس ِ نسخه ي ِ مورَّخ ِ 478 هـ . ق ، مضبوط در كتابخانه ي ِ بادليان ِ اكسفورد ، و مقابله با دو نسخه ي ِ كهن ِ ديگر ) ، بنا به « فهرست لغات و تركيبات » ، حدّاقل 27 بار « دمادم » به معني ِ « پياپي ، پي در پي ، ... » به كار رفته . در نسخه ي ِ اساس ، كه نسخه اي است مشكول ( يا نيمه مشكول ) و از نسخ ِ بسيار ارزشمند ِ نگاشته هاي ِ فارسي به شمار مي رود ، واژه به ضمّ ِ دال ضبط شده . آن گونه كه از مقدّمه ي ِ مصحّح ( ص پنجاه و شش ) بر مي آيد ، موارد ِ مشكول ِ اين واژه منحصر است به دو مورد ِِ صفحات ِ 760 و 764 ؛ امّا اين امكان هست كه موارد منحصر به اين دو فقره نباشد ، و دو فقره ي ِ مزبور از وجه ِ نمونه ذكر شده ، و مصحّح از يادآوري ِ اين نكته غفلت نموده باشد . مشاهده ي ِ موارد در متن ، اين حدس را تأييد مي كند ؛ چرا كه تقريباً بيشترينه ي ِ موارد به هر دو و يا به يك ضمّه مشكول شده است .
ضمناً ، آقاي ِ دكتر متيني « دُمادُم » را نه واژه اي مستقل و اصيل ، بلكه تلفّظي متفاوت از « دَمادَم » [ كه در فارسي ِ امروز ، و – چنان كه در اين يادداشت گذشت – از چند سده پيش ، به جا و به معني ِ « دُمادُم » به كار مي رود ] دانسته اند ؛ و اين كاملاً نادرست است .
4. براي ِ معني ِ « از پس ِ هم ، پي در پي ، ... » در فارسي ِ كهن ، واژه ي ِ « پياپي » نيز به كار مي رفته . در لغت نامه ، يك شاهد از شاهنامه است و ساير ِ شواهد از آثار ِ سده هاي ِ 6 و 7 . و اين مي تواند ( اگر چه نه به قطعيّت ) حاكي از آن باشد كه اين واژه در آثار ِ متقدّمان كمتر به كار رفته است . احتمال دارد كه افزايش و گسترش ِ كاربرد ِ اين واژه ، با منسوخ يا گم و فراموش شدن ِ « دُمادُم » نيز پيوستگي و ربط داشته باشد .
و باز – به گمان ِ نگارنده - ، آنجا كه واژه ي ِ « پياپي » در زمينه ي ِ مرتبط با « باده گساري » مي آيد ، با « دَمادَم » ربط پيدا مي كند ؛ « دَمادَم » ي كه از معني ِ اصلي ِ خود [= لبالب ، ... ] بگشته و معني ِ « پي در پي ، ... » به خود گرفته است :
□ جايي كه مي لعل پياپي گردد
طبعم همه گرد طرب و مي گردد
( كمال اسماعيل . نزهة . ش 421 )
□ چو كمتر مي شود از عمر هر روز
مَيَم هر دم پياپي بيشتر ده
به خون آغشته ام از پاي تا سر
به جان تو كه جامم تا به سر ده
( عطّار . 581 )
چنان بر مي آيد كه ذهن ِ هر دو سراينده ي ِ بزرگ ، متأثّر از « جام ِ دَمادَم » بوده ، و « دَمادَم » ِ آن را نه به معني ِ اصلي و كهن ِ آن ، كه به معني ِ « پي در پي ، ... » گرفته اند !
در اين باره ، توجّه به دو نكته ضروري است :
1. بيرون ْشد ِ انسان ِ ايراني از اعتدال ِ در باده نوشي . ( كه قطعاً با « تحريم ِ مي » ربط دارد . )
2. تبديل ِ « مي ِ حقيقي ِ انگوري » به « مي ِ مجازي ِ وحدت » [7] ، باعث شده كه « جام ِ پياپي » در كار آيد ( و اين منحصر به شاعران ِ رسماً عارف و صوفي نيست ! ) ؛ و گر نه مي ِ حقيقي را نمي توان « پي در پي » خورد !
مورد ِ بسيار جالب :
□ در سر دارم ز مي پريشاني ها
با قند لب تو شكر افشاني ها
اي ساقي پنهان چو پياپي كردي
رسوا شود اين دم همه پنهاني ها
( مولانا . ديوان كبير . ج 8 . ص 11 . ش 62 )
هم خود ِ مصرع ِ سوّم ، و هم « دَم » در مصرع ِ چهارم – و نيز « رسوا شدن » ، كه عملي يك باره و يك كاسه است - ، فرياد مي كند كه به جاي ِ « پياپي » ، « دَمادَم » بوده ، يا بايد باشد ؛ به معني ِ اصلي ِ كهن ِ آن : لبالب ، پُر ، لبريز .
: اي ساقي ِ پنهان ، چون اين بار جامم را دَمادَم [= لبريز ، پر ] كردي ، اين دم [= اين لحظه ] همه ي ِ پنهاني ها آشكار و رسوا مي شود / خواهد شد .
( واژه ي ِ « دَم » ، از نظر ِ صوري / لفظي « دَمادَم » - به معني ِ اصلي ِ كهن ِ آن – را به ذهن مي آوَرَد ، و به حيث ِ معنايي « دَمادَم » به معني ِ متأخّر ِ آن را : پي در پي ، پياپي ، ... )
5 . براي ِ معني ِ « پي در پي ، ... ، لحظه به لحظه » ، تركيبات ِ « دَم دَم » و « دم به دم » نيز به كار رفته :
□ در مهر و وفايت آزمودم دم دم
( سنايي . 1155 )
□ دم دم ز دو چشمم آب مي گردد كم
خوش خوش به دلم قرار مي آيد باز
( ؟ . نزهة . ش 2306 )
□ عاشقانت را به مستي دم به دم
خرقه ي هستي ز سر بر مي‌كشي
( عطّار . 645 )
6 . در اين بيت ِ عطّار ، « دم به دم » مي تواند به هر يك از دو معني ِ « دَمادَم » باشد :
□ ساغر دل اندر آن دم ، دم به دم
پر همي كرد از خم خون جگر
7 . براي ِ معني ِ « لبريز ، لب به لب ، ... » ، « مالامال » نيز به كار رفته :
□ زان باده كه جان عقل ازو يافت كمال
پيش آور جانا قدحي مالامال
مستم كن و گو حرام باشد نه حلال
تا نيست شوم كه هستي ام هست وبال
( احمد ِ غزّالي . نزهة . ش 228 )
8 . با توجّه به معني ِ « دَم » (= جام و پياله ي ِ نه پُر ) ، احتمال ِ آن هست كه در اصطلاح ِ مشهور و مثل گونه ي ِ « دمي به خمره زدن » ، « دم » به فتح بوده باشد .
( چون اين فقره در فرهنگ معين نيامده ، از لغت نامه و امثال و حكم نقل مي كنم كه خواننده بي نياز باشد : « دم به خم يا خمره زدن ؛ به مزاح ، شراب خوردن . باده گساري كردن . [ يادداشت مؤلف ] » / « دمي به خم ، دمي به خمره زدن – در نهان مسكري كم نوشيدن » .
در هيچ يك از اين دو مأخذ ، شعري يا عبارتي به شاهد نيامده . سر دستي ، به جهانگيري ج3 ، غياث اللغات ، چراغ هدايت ، فرهنگ نوادر لغات ديوان كبير ، فرهنگ اشعار صائب ، و فهرست ِ واژگان و تركيبات ِ چند متن ِ ديگر - مقالات شمس ، ديوان ِ انوري ، مرزبان نامه ، نفحات الانس ، ... – نگاه كردم ، نبود . احتمال ِ آن هست كه متأخّر باشد . )
اگر به ضمّ باشد ، قطعاً مي بايست قصّه اي در پس ِ پشت داشته باشد ، وگر نه آدمي – يا جانور ِ ديگر – از « دُم » مست نمي شود . اصطلاح ِ « كون مستي » داريم كه چيز ِ ديگري است . ماجراي ِ « تنقيه ، و از كونْ سو عربده كردن » هم كه عبيد آورده ، چيز ِ ديگري است . در حكايتي ديگر عبيد مي گويد : « مولانا عضد الدّين نائبي داشت . در سفري با مولانا همراه بود . در راه باز استاده پاره اي شراب بخورد ... » و اين « پاره اي شراب بخوردن » همان معناي ِ « دمي به خمره زدن » را دارد .
به وجهي ديگر نيز مي تواند « دَم » بوده باشد ، و آن اين كه « دَم » را به معني ِ « دهان » بگيريم ؛ اگر چه بعيد مي نمايد ، چون سر ِ آدمي به آساني در خمره نمي شود ! ( در گويش ِ طبس ، « پوز ِ وَر اَو زِدَن » [= پوزي بر آب زدن ] ، كنايه از « دزدكي جرعه اي چند آب نوشيدن » كاربرد دارد كه البتّه از مستعملات ِ ماه ِ روزه است ! )
...
با اين همه ، اگر هم در اصل در اين مثل گونه « دم » به فتح بوده ، ذوق ِ فارسي بسيار خوب و ظريف عمل كرده كه آن را تبديل به « دُم » نموده است !

1381
مهدي سهرابي





مشخّصات ِ منابع و مراجع :
امثال و حكم . علي اكبر دهخدا . انتشارات امير كبير . هفتم ، 1370 .
تحفه ي سامي ( تذكره ) . سام ميرزا صفوي . تصحيح ركن الدّين همايون فرّخ . انتشارات علمي . بي تاريخ .
تذكره ي ميخانه . ميرزا عبدالنّبي فخر الزّماني . تصحيح احمد گلچين معاني .
چراغ هدايت . سراج الدّين علي خان اكبر آبادي . ضميمه ي ( بخش دوّم ِ) غياث اللغات . به كوشش ِ منصور ثروت . انتشارات ِ امير كبير . اوّل . 1363 .
ديوان انوري . به كوشش ِ سعيد نفيسي .
ديوان انوري . تصحيح مدرّس رضوي . انتشارات علمي و فرهنگي .
ديوان حافظ .
ديوان سنايي . تصحيح مدرّس رضوي . انتشارات كتابخانه ي سنايي .
ديوان عبدالواسع جبلي . تصحيح ذبيح الله صفا . انتشارات امير كبير .
ديوان عطّار . تصحيح تقي تفضّلي .
ديوان كبير مولانا ( غزليّات شمس ) . تصحيح فروزانفر . انتشارات امير كبير .
ديوان كليم كاشاني ( همداني ) . تصحيح محمّد قهرمان .
ديوان مسعود سعد سلمان . تصحيح رشيد ياسمي . انتشارات امير كبير .
ديوان منوچهري دامغاني . تصحيح دبير سياقي . انتشارات زوار .
ديوان ناصر خسرو . تصحيح مجتبي مينوي – مهدي محقّق . انتشارات دانشگاه تهران .
ديوان نظامي ( قصايد و غزليّات ) . به كوشش سعيد نفيسي .
رباعيّات خيّام . تصحيح برتلس . فرهنگستان علوم اتّحاد شوروي . 1957 .
رباعيّات خيّام ( بررسي انتقادي ... ) . كريستن سن . ترجمه ي فريدون بدره اي . انتشارات توس . اوّل . 1374 .
سخنان پيرهرات . خواجه عبدالله انصاري . به كوشش محمد جواد شريعت . شركت سهامي كتابهاي جيبي .
شاعران بي ديوان ( شرح احوال و اشعار ... در قرن هاي 3- 4- 5 هـ . ق . ) تصحيح محمود مدبري . ا نتشارات پانوس ، اوّل ، 1370 .
شاهنامه . ژول مول . افستِ انتشارات اميركبير ( 7 جلد + 1 جلد مقدمه ) .
صحاح الفرس . محمد بن هندوشاه نخجوا ني . تصحيح عبدا لعلي طاعتي . بنگاه ترجمه و نشر كتاب .

[1] در متن ِ فرهنگ ِ وفايي ، ويراسته ي ِ خانم تن هوي جو ، به جاي ِ « دولت » ، « دوست » آمده . در دو نسخه ي ِ فرهنگ – همچنان كه در ديوان ِ انوري - « دولت » بوده و ويراستار ( مصحّح ) محترم وجه ِ محرّف ِ « دوست » را – كه ايراد ِ وزن و معني پديد مي آورد – از يك نسخه ( دانشگاه تهران ) به متن آورده اند .
در چاپ ِ مصحّح ِ ايشان از اين فرهنگ ، - كه بر اساس ِ دست نوشته هاي ِ چيني انجام گرفته و ارزش ِ ويژه دارد - مختصر ايرادهايي از اين گونه ، و نيز مواردي ترك ِ روش ، ديده مي شود . فضولي كردم ، با اين اميد كه در چاپ هاي ِ بعدي ، امثال ِ اين ايرادهاي ِ مختصر و ناچيز رفع گردد ؛ وگرنه من پرستنده و خاك ِ كساني ام كه به فرهنگ ِ اين سرزمين ياري مي رسانند ؛ به ويژه اگر ايراني و مديون ِ اين آب و خاك نبوده باشند .
[2] 1. در ديوان ِ انوري ، چاپ ِ نفيسي ، « تقرير ذُلّ ِ دولت ... / زان فتنه ي ِ دمادم ، زان آفت ِ دمادم » آمده . در اين صورت ، مي توان اوّلي را به ضمّ خواند ، و دوّمي را كه به فتح است ، به معني ِ« پُر ، ...» دانست . – اين احتمال نيز هست كه اوّلي « دُمادُم » باشد ، و دوّمي « دَمادَم » ، و هر دو به يك معني : « پياپي ، ... » .
2. در صحاح الفرس ، بيت ِ ناصر ِ خسرو به نام ِ انوري ، و به صورت ِ مغلوط آمده است .
3. « ظل » ، ظاهراً اشتباه ِ كتابت ِ سماعي (= املاء و تحرير ) است ، به جاي ِ « ذُل » . – در چاپ ِ مدرّس ِ رضوي ، « حال » آمده ؛ بدون ِ نسخه بدل . و « ظل » مي تواند مسخ ِ نگارشي ِ « حال » نيز باشد !
[3] در متن ِ لغت نامه ، « گفت بخوردم كرم ، ... » آمده . نگارنده ، اين وجه را كه از تصحيح ِ قياسي ِ صورت هاي ِ نادرست ِ « لفت بخوردم و كرم ... » ( وفايي ) و « لفت بخوردم بگرم ... » ( صحاح ) حاصل شده ، نادرست مي دانم . وجه ِ صحيح ، همين « لِفت بخورد و كَرَم ... » است – كه از حاشيه ي ِ لغت نامه [ بي مأخذ ] و شاعران ِ بي ديوان [ ص 487 ، مأخوذ از : لغت فرس ، چاپ ِ دبير سياقي ] برگرفته ام - .
اين وجه ، در موضع ِ « بخورد » ، دچار ِ كاستي ِ نحوي مي نمايد . بايد گفت كه : شناسه ي ِ فعل ، به قرينه ي ِ افعال ِ بعدي ( : گرفتم ، بكشيدم ، شدم ) ، و يا به احتمال ِ قوي – قريب به يقين – به قرينه ي ِ فعلي در بيت ِ پيشين ( كه متأسّفانه به جا نمانده ) حذف شده است . ( حذف ِ شناسه ي ِ فعل ، به قرينه ي ِ فعل ِ پيشين ، در فارسي ِ كهن موردي كاملاً عادي است . در گويش– يا فارسي ِ گونه ي- طبس ِ گيلكي ، تا به امروز باقي مانده . )
نكته ي ِ جالب آن كه ، در جلد ِ 13 ص 19620 ، ذيل ِ لبيبي ، « لفت بخوردم بگرم » آمده ، و در حاشيه مي خوانيم : « ظ : لفت بخورد ( يعني بخوردم ) و كرم ( كرم يعني كلم ) . »
در چرايي ِ اين دوگانگي بحث نمي كنم ، كه وارد ِ مقوله ي ِ « نقد ِ لغت نامه ، و دفاع از شخصيّت و حيثيّت ِ علمي – ادبي ِ دهخدا » خواهيم شد ؛ و اين ، بي اغراق هفت من كاغذ مي بَرَد . پس در مي گذرم . افسوس ! يك كار ِ ما وارونه مردم به قاعده ي ِ درست پيش نمي رود .
بابت ِ اين همه خروج از روش و قاعده ، از خواننده پوزش مي خواهم ؛ كه باعث ِ آن ، عصبيّتي است بي اختيار .
[4] در لغت نامه ، به شاهد ِ « به دم آشاميدن » آمده . [= با نفس به دهان در كشيدن ، هورت كشيدن ( يادداشت مؤلف ) ]

[5] اين لحظه [ بامداد 8 / 2 / 84 ] واژه نامه ي ِ « ارداويراف نامه » - چاپ ِ دكتر عفيفي – را هم چشم گردان كردم ، نبود !

[6] اينجا ، ناچارم باز ترك ِ روش كرده و حاشيه اي بزنم ؛ در اشاره به موضوعي بسيار مهم ، و البتّه بسيار بديهي ، در امر ِ تصحيح ِ متون – كه متأسّفانه موردي از رعايت ِ آن نديده ام ؛ و آن اين است كه : مصحّح ، به ويژه در متون ِ تا سده ي ِ 8 ، بايد ميان ِ اِعمال ِ شكل و نشانه گذاري هاي ِ خود ، با آن چه از نسخه ي ِ اساس ِ اوست ، تمايز ايجاد كند ، تا پژوهنده ي ِ زبان بتواند بي نياز از مراجعه به اصل يا عكس ِ نسخ ِ خطّي ، بر تلفّظ ِ واژه ها در ادوار ِ مختلف تأمّل نمايد . و اين به چند گونه امكان پذير است :
الف ) اگر نسخه ي ِ اساس ِ او ، مشكول يا نيمه مشكول است ، كليّه ي ِ موارد را به عينه و با دقّت ِ تمام انعكاس دهد ، و از خود به هيچ وجه چيزي نيفزايد ؛ ولو به اندازه ي ِ يك ضمّه يا فتحه .
ب ) موارد ِ نسخه ، و موارد ِ خود را ، با ايجاد ِ تفاوتي در ميزان ِ رنگ ، يا هر تمهيد ِ ديگر ، از هم متمايز گرداند . ( اگر چه اين راه ِ چندان مناسبي نيست و ممكن است صورت ِ ظاهر ِ متن را زشت جلوه دهد . )
پ ) در متن به گونه ي ِ عادي عمل نموده ، و فرقي ميان ِ نشانه گذاري هاي ِ خود با آن چه از اصل ِ نسخه است قائل نشود ، امّا در بخشي ويژه در پايان ِ كتاب ، همه ي ِ موارد ِ مشكول ِ نسخه ي ِ اساس ( و در صورت ِ لزوم ساير ِ نسخه ها ) را گزارش كند .
[7] من بر عكس ِ همه كه مي ِ انگوري را « مجازي » شمرده اند ، آن را « مي ِ حقيقي » مي دانم ، و مي ِ ياوه اي را كه زهّاد ِ عرفا از آن دم زده اند ، « مي ِ مجازي » مي شمرم ؛ همچنان كه در مورد ِ عشق : عشق ِ انسان به انسان را « حقيقي » ، و عشق ِ موهوم ِ عرفان را « عشق ِ مجازي » مي دانم !


براي فايل ِ جداگانه ي ِ اين نوشته كليك كنيد .

Sunday, September 04, 2005

يك پيشوند ِ فعلي : فا


در گويش – يا فارسي ِ گونه ي ِ – طبس ِ گيلكي ‌‌[ كه در آن ، فعل ِ پيشوندي كاربرد ِ در خور ِ توجّه دارد ، و وجود ِ اين گونه افعال ، يكي از توان هاي ِ عمده ي ِ آن به شمار مي رود ] چند فعل با پيشوند ِ « فا » داريم :
□ فا كِردَ (ن) / (fã-kerdæ(n [= ~ كردن ]
= كردن ِ كار ؛ انجام دادن ِ كار [ ي ، براي ِ خود يا ديگري ] ؛ كردن ِ با انجامش همراه ؛ ...
□ فا شُدَ (ن) / (fã-ŝodæ(n [= ~ شدن ]شدن ]
= كرده شدن ِ كار ؛ انجام شدن ِ كار ؛ ...
كه بيشتر به صورت ِ تركيب هاي ِ فعلي ِ « كار / كار ِ فاكردن » ، « كار / كار ِ فاشدن » [= كار / كاري فاكردن ؛ كار / كاري فاشدن ] به كار مي رود .
از اين دو فعل / تركيب ِ فعلي ، تركيب هاي ِ « كار ِ فا كرده » ، « كار ِ فا نكرده » ، « كار ِ فا شده » ، « كار ِ فا نشده » ، و صفت ِ فاعلي ِ « كار فا كُ [= كار فا كن ] = كاري ، اهل ِ كار » ، و بعض ِ تركيبات ِ ديگر بر آمده و كاربرد دارد .
□ فا اَمْدَ (ن) / (fã-amdæ(n [= ~آمدن ]
= به انجامش رسيدن ِ عمل ِ تبديل ِ شير ِ مايه خورده به ماست .

چنان كه از همين دو سه مورد بر مي آيد ، پيشوند ِ « فا » معني ِ « انجامش » به فعل مي بخشد .
عجالتاً ، فعل ِ ديگري با اين پيشوند به ذهن ندارم . تركيب ِ فعلي ِ « به زير فا اَمْدَ (ن) / (be-zir-fã-amdæ(n [= به زير فا آمدن ] » هم داريم ، امّا بنده وجه ِ كاركردي ِ « فا » ي ِ آن را درست نمي فهمم . ممكن است صورتي از « وا / باز » باشد . و اين تركيب ِ فعلي ، براي ِ حالتي به كار مي رود كه شخص از وضع ِ تكيه زده به پشتي يا ديوار ، خود را فرو مي هلد ، به گونه اي كه به جاي ِ نشيمن ، بخشي از كمرگاه ِ او نيز بر زمين قرار مي گيرد ؛ فرو لميدن .

ممكن است گفته شود كه در آن دو سه فعل ، « فا » صورتي است از « وا » ، كه براي ِ جلوگيري از درهم آميزي و خلط با افعال ِ ديگري كه پيشوند ِ « وا » دارد ( مانند ِ : وا كِرْدَ (ن) = باز كردن ؛ وا اَمْدَ (ن) [= وا / باز آمدن ] = 1. حاصل شدن 2. برگشتن و جدا شدن ِ لايه ي ِ چسبانيده يا نصب شده به سطح ِ چيزي يا جايي ؛ ... ) به صورت ِ « فا » در آمده است .
پاسخ چنين است كه : در اين گويش ( همچنان كه در فارسي ِ رسمي ) ، افعال ِ چندي داريم كه پيشوند ِ آن يكسان است ، و معني مختلف ؛ مانند ِ :
وَرْ بُرِّدَ (ن) / (var-borredæ(n [= ور / بر بُريدن ] = 1. بريدن ِ شير – در فاسد شدن يا در فرايند ِ تبديل شير به پنير – كه فعل ِ لازم است 2. بريدن و قطعه قطعه كردن علف و يونجه و مانند ِ آن ، با ابزار ِ علف بُر – و اين متعدّي است .
وا شُدَ (ن) / (vã-ŝodæ(n [= وا / باز شدن ] = 1. تبديل ِ جامد به مايع 2. باز شدن ، گشوده شدن .
و ديگر آن كه « وا / باز » در دو سه فعل ِ مذكور هيچ گونه توجيه ِ معنايي ندارد . پس احتمال ِ اين كه « فا » صورتي از « وا / باز » باشد ، تقريباً برابر ِ صفر است ! امّا اين كه سه پيشوند ِ « فا / وا / باز » در اصل و ريشه با هم يكي است يا هر يك وضع و ريشه ي ِ جداگانه اي دارد و داشته ، بحث ِ ديگري است كه نه طرح ِ آن در حوصله ي ِ اين يادداشت مي گنجد و نه نگارنده صلاحيّت ِ پرداختن به آن را در خود مي بينم . آنچه به قطع و يقين مي توانم گفت اين است كه در مطالعه ي ِ كنوني ِ ما ، پيشوند ِ « فا » در گويش ِ طبس ، پيشوندي كاملاً مستقل و مميّز محسوب مي شود .

و امّا ، نكته ي ِ اصلي و مقصد ِ اين يادداشت ، با عبارتي از كتاب ِ سياست نامه مربوط است :
در حكايت ِ « سليمان ِ عبدالملك ِ اُموي و خواستن ِ او جعفر ِ برمكي را از بلخ » ، مي خوانيم كه چون جعفر به نزد ِ سليمان مي آيد ، سليمان او را به تندي از خويش مي راند ؛ سبب مي پرسند ، مي گويد : « او با خويشتن زهر ِ قاتل داشت . » . از جعفر جويا مي شوند ، مي گويد :
« بلي ، و هنوز دارم ... در اين حال كه سليمان بن عبدالملك مرا بخواند به حقيقت مرا معلوم نبود كه از جهت ِ چه مي خواند . انديشيدم كه اگر از من گنجنامه طلب كند يا چيزي در خواهد كه وفا نتوانم كرد و يا رنجي رساند كه طاقت ِ آن ندارم ... زهر بخورم تا از رنج و مذلّت برهم . » ( جعفر شعار ، ص 213 ؛ اقبال ، ص 221 ؛ هيوبرت دارك ، ص 237 . )
،
بنده ي ِ نگارنده چنان مي بينم كه در اين موضع ، « وفا نتوانم كرد » وجهي ندارد و به احتمال ِ قوي ، در اصل « فا نتوانم كرد » بوده است . به لحاظ ِ معنا ، « وفا كردن » مستلزم ِ آن است كه پيش از آن « عهد » ي شده باشد ؛ حال آن كه اين جا – در اين حكايت – نه تنها جعفر ِ برمكي عهدي نكرده بوده ، بلكه سليمان ِ عبدالملك را پيش از آن اصلاً نديده بوده و با وي آشنايي و سر و كاري نداشته بوده است . ( مگر آن كه همان « فرا خواندن و به اعزاز آوردن ِ جعفر ِ برمكي » را به منزله ي ِ عهدي ميان ِ آن دو ، و تعهّدي از جانب ِ جعفر بدانيم ؛ و يا ساده تر از آن ، « زيستن در قلمرو ِ فرمان روا » را متضمّن ِ عهد و تعهّد ِ فرمان بر بينگاريم . و به گُمان ِ نگارنده ، هيچ يك از اين دو وجه منطقي نمي نمايد و تحميل ِ بر عبارت است . )

آنچه در نظر بود كه به دمباله ي ِ يادداشت بيايد ، عبارت بود از : مجمل ِ بررسي ِ كليّه ي ِ افعالي كه با اين پيشوند در فرهنگ ِ فارسي ِ معين و لغت نامه آمده ؛ به اضافه ي ِ ارائه ي ِ شواهدي براي ِ « وفا كردن » - تا بيشتر روشن گردد كه در عبارت ِ سياست نامه ، « وفا كردن » بي وجه است ؛ و نيز ارائه ي ِ عبارات و ابياتي كه در آن ممكن است در اصل « فا كردن » بوده ، و به علّت ِ ناشناخت يا هر علّت ِ ديگر ، به « وفا كردن » يا لفظي ديگر تغيير يافته است - ؛ امّا اينك به رعايت ِ حوصله ي ِ خواننده ، تنها به افزودن ِ سطري چند بسنده مي كنم :
1. نگارنده شواهد ِ مدخل هاي ِ « وفا » و « وفا كردن » را در لغت نامه ، به دقّت مورد ِ تأمّل قرار داده ، و از طريق ِ فهرست ِ واژگان ِ چند متن ِ كهن نيز مواردي را ديده ام . موردي مشابه ِ مورد ِ سياست نامه يافت نشد ( كه در آن بدون ِ پيشينه ي ِارتباط ِ دو تن با يگديگر، سخن از « وفا كردن » رفته باشد ) .
2. در موارد ِ زير نيز ممكن است كه در اصل « فا كردن » بوده باشد :
□ « و حاجت بر خويشاوندان كه وفا نكنند از زمهرير سردتر است . »
[ كيمياي سعادت ، ص 498 ]
□ دانش به من مفوّض كرده ست كار ِ نظم
زان نوع هر چه خواهد از من وفا كنم
چون كرد كدخدايي ِ آن را به رسم ِ من
يا كرده ام چنان كه ببايست يا كنم
[ مسعود ِ سعد ، ص 346 ]
مصرع ِ اخير ، مي تواند چنين بوده باشد : فا كرده ام چنان كه ببايست و ، فا كنم !

ترديد ندارم كه چنان چه در نسخه هاي ِ كهن ِ متون ِ كهن – به ويژه متون ِ سده هاي ِ 4 تا 6 – به دقّت جست و جو شود ، شواهدي روشن از اين پيشوند و برخي افعال ِ آن به دست خواهد آمد .
در لغت نامه ، افعال ِ متعدّدي هست كه با « فا » آغاز مي شود . در برخي ، « فا » صورتي از « وا / باز » است ، و در شماري نيز نامشخّص مي نمايد . از آنجا كه اين گروه افعال فاقد ِ شاهد است ، از پرداختن به آن ، به نتيجه اي نمي توان رسيد . راه ِ درست ، تفحّص در متون ِ كهن ، به استناد ِ نسخ ِ خطّي ِ قديم است . – و نه نسخه هاي ِ متأخّر ( توجّه شود كه تقدّم و تأخّر به صرف ِ « تاريخ ِ كتابت » نيست ) يا چاپ هاي ِ مصحَّح ِ برخي از معاصران ( كه ده يك بيش در خور ِ اعتماد براي ِ چنين پژوهش هايي نيست ! ) . ( تأكيد بر نسخ ِ خطّي ِ كهن از آن رو ست كه بسياري از ويژگي ها و سازه هاي ِ زباني ِ كهن ، به مرور و طيّ ِ كتابت هاي ِ متوالي ، در اثر ِ ناشناخت ِ برخي از كاتبان و اغلبي از فضلا ، و نيز بنا به پاره اي زمينه ها و علل ِ ديگر ، به تحريف و تغيير ، و دگرگوني و تبديل دچار آمده و گاه به كلّي محو گشته و باز شناخت ِ آن به حيطه ي ِ محال پيوسته است ؛ و جز با پاليدن ِ نسخ ِ معتبر ِ كهن ، اميدي به باز يافت ِ آن نيست . ) – همچنان كه مراجعه به مجموعه ي ِ زبان ها و گويش هاي ِ ايراني ، از اوستايي و پارسي ِ باستان گرفته تا گويش هاي ِ زنده ، نيمه زنده و يا مرده ي ِ امروز و ديروز ِ سرتاسر ِ سرزمين هاي ِ ايران ِ بزرگ ، ضروري است . هر سندي را بايد جُست و به ديده ي ِ تأمّل در آن نگريست .
و البتّه اين همه جان كندن – آن هم براي ِ مثلاً واژگان ِ يك زبان – گاه ديوانگي به نظر مي آيد ؛ در چشم ِ ما مردمي كه همه چيز را سهل و سرسري مي انگاريم .
□□
پايان ِ سخن اين كه :
الف ) دوست ِ خوب ِ عربي دانم ، م . ب . عطّاري ، اشاره مي كند كه اولاً : در عربي ، « وفا » معني ِ ناظر به « انجامش » نيز دارد ؛ ثانياً : ممكن است « فا » - كه تو آن را پيشوندي كاملاً فارسي مي پنداري – از « وفا » برآمده باشد . و در اين باره به بحث ِ « اعلال » استناد مي كند ؛ ليكن بنده ي ِ عربي ندان ، از تأمّل بر اين فقره و احتمال عاجزم .
ب ) با نيم نگاهي به فرهنگ ِ فارسي ِ معين ، دانسته مي شود كه معاني ِ مربوط با « انجامش » ، ذيل ِ « وفا » ثبت شده : « ... 2- انجام پذيرفتن ... 4- انجام يابندگي » ( افزون بر آن كه در يك جفت معني ِ ديگر – از معاني ِ شش گانه – نيز وجهي از « انجامش » وجود دارد : « 1- بسر بردن عهد و پيمان ... 3- بسر بردگي عهد و قول » ) ، امّا هيچ يك از اين معاني ، شاهدي ندارد .
در لغت نامه نيز معني ِ « انجام يابندگي » ذكر شده ( با ارجاع به « وفاء » ، كه من دليل ِ آن را نمي فهمم ! ) ؛ و براي ِ « وفا شدن » ، به معني ِ « به جا آورده شدن ، عملي شدن ، انجام پذيرفتن » ، دو بيت ِ زير ، از سوزني به شاهد آمده :
تكيه بر همّت و مروّت ِ توست
طمع ِ من وفا شود ارجو
هر چه داري طمع ، وفا شده باد
از ملك ، لا اله الّا هو
به گمان ِ بنده ، در اين دو بيت ، مناسب ترين معنا « بر آورده شدن » است- كه باري از « انجامش » با خود دارد و ندارد ! - . ضمناً ، در اين دو بيت با تركيب ِ فعلي ِ « طمع ِ كسي وفا شدن » روبروييم ، نه با فعل ِ مركّب ِ « وفا شدن » .
و ديگر ، در هيچ يك از ابياتي كه ذيل ِ « وفا » - به طور ِ كلّي – به شاهد آمده ، وجهي از معناي ِ « انجام يابندگي » ديده نمي شود .

نظر ِ نهايي ِ نگارنده به اين است كه : 1. « فا » ي ِ پيشوند ، كه در اين يادداشت معرّفي شد ، ربطي به « وفا » ندارد . 2. « وفا » ي ِ عربي ، معني ِ « انجامش » ندارد ، الّا در محدوده ي ِ « عمل ِ به عهد » . 3. بوي ِ آن مي آيد كه حجمي از معناي ِ ناظر به « انجامش » ، از ذيل ِ معنا / كاركرد ِ « فا » ي ِ پيشوند ِ فارسي ، در طول ِ ساليان و سده ها ، به ذيل ِ « وفا » ي ِ عربي رفته يا برده شده باشد .
اين پديده را داريم . در اين باره – يعني « خيزيدن يا خيزانيدن ِ معنايي از ذيل ِ يك واژه ي ِ فارسي به ذيل ِ يك واژه ي ِ عربي » - يادداشتي دارم با دو نمونه يا شاهد ، كه به زودي به نگارش ِ نهايي خواهد رسيد .

مهدي سهرابي
اَمرداد ِ 1381
‏ ( تايپ : دوشنبه‏، 2005‏/04‏/18 )

------------------
مشخّصات ِ منابع و مراجع :

ديوان ِ مسعود سعد سلمان . تصحيح ِ رشيد ياسمي . انتشارات اميركبير ، دوم ، 1362.
سياست نامه ( سير الملوك ) . خواجه نظام الملك طوسي . به كوشش ِ جعفر شعار . شركت سهامي كتابهاي جيبي ، سوم ، 1364. / ~ تصحيح ِ اقبال آشتياني . انتشارات اساطير ، 1369.
فرهنگ ِ فارسي . تأليف ِ محمّد معين .
كيمياي سعادت . محمّد غزّالي . تصحيح ِ احمد آرام ، ... ؟ ، 1370.
لغت نامه . دهخدا . چاپ سوم ( چاپ دوم از دوره ي جديد ) ، 1377.
( از « سياست نامه » تصحيح ِ هيوبرت دارك ، نسخه اي ندارم ، امّا عبارت ِ مورد ِ نظر را در فرصتي – در كتاب خانه ي ِ شخصي ِ دوستي – ديده و يادداشت كرده ام ... )


براي فايل ِ جداگانه ي ِ اين نوشته كليك كنيد .